من هیچوقت کون بچه های بزرگتر از چهار سال را نمیشستم،چون به هر حال من هم برای خود غروری داشتم ولی یکی بود که عمدن کثافت میکرد.اما من این الاغ ها را خوب میشناختم و بهشان یاد داده بودم که به عنوان بازی، خودشان همدیگر را بشویند.بهشان گفتم که این کار خیلی بامزه تر از این است که فقط همیشه یک نفر آنها را بشوید.این کارم حسابی گرفت و رزا خانم به من تبریک گفت و گفت که دارم برای خودم آدمی میشوم.با بچه ها بازی نمیکردم.سنشان برایم خیلی کم بود.مگر وقتی که قرار بود دودول هایمان را با هم اندازه بگیریم.رزا خانم از این کار عصبانی میشد،چون خودش زیاد از حد در زندگیش دودول دیده بود و هم چنان از حضور شیر در شب میترسید.به هر حال برایم باور نکردنی نبود که کسی به شیر بند کند،در حالی که هزاران دلیل حسابی برای ترسیدن هست.
زندگی در پیشِ رو.رومن گاری.ترجمه لیلی گلستان.چاپ یازدهم.ویراست دوم.۱۳۸۰
برچسب:
نویسنده: آتنا طاهری
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 0:59